قصه زاغ
در یک قریه یک فامیل زنده گی میکرد که یک دختر داشتند مادر دختر فوت میکند چند زمان به بعد مردم قریه گفتند درانجا فقط یک نفر وهفت زاغ بسیار گریه دارند پس انها را آوردند زاغ ها تمام ماجرا را به بادشاه بیان کرد پس بادشاه امر صادر کرد که جسد دختر را بیاورید وقتیکه که اورا آوردند پس اورا تداوی کردند وجورشد بعد از دختر تمام ماجر ای قصه خود را به پادشاه بیان کرد وپادشاه هم امر صادر کرد در یک بوجی او چند دانه سنگ کلان وبعد همین پدر دختر را بندازید اخر حکم پادشاه را بجا اوردند دختر زنده گی متباقی خود را با بردارن خود یعنی با زاغ ها بسیار به خوشی سپری نموده
