قصه زاغ در یک قریه یک فامیل زنده گی میکرد که یک دختر داشتند مادر دختر فوت میکند چند زمان به بعد مردم قریه گفتند درانجا فقط یک نفر وهفت زاغ بسیار گریه دارند پس انها را آوردند زاغ ها تمام ماجرا را به بادشاه بیان کرد پس بادشاه امر صادر کرد که جسد دختر […]
Author: Nooristanimusic
سر بالا سر است
سربالاسراست در سابق یک جن همراه زن خود در منطقه الوم زنده گی میکرد روزانه زن خود را در یک تپه می نشاند وخودش تیر وکمان را گرفته در یک تپه دیگر بالا مشید واز آنجا نشان تیررا به سوراخ گوش زن خود برابر میکرد وتیر را از سوراخ گوش زن خود تیر میکرد یک […]
جام ماندن اعصاب داکتر
قصه جام ماندن اعصاب داکتر در زمان نیاکان مایک داکتر پیدا شده بود ومردم هم اورا بسیار عزت می نمودند یک نفر آمد ازوی پرسان کرد که مرض از کجا پیدا می شود تداوی آن چیست و وقایه آن چطور است؟ داکتر گفت شما چی می خورید؟ نفرگفت ما جو را پخته کرده وهمراهی دوغ […]
غصب پارون توسط کته
قصه غصب پارون توسط قوم کته در یک زمان قوم کته از دره کانتوا آمدن وبالای قوم پارونیان حمله کردند وپارونیان را از دره پارون راندند وتمام باشنده گان دره پارون به دره شرقی نورستان کوپیدن ودر آنجا به حیث خدمتگار آنان زنده گی میگردند بعد از گذشت زمان یک شخص از قریه اشتیو ی […]
ممرات
قصه ممرات یک نفر در یک از قریه های ولایت نورستان دو زن داشت از یک زن بچه جوان دلیر وشجاع وبسیار زیبا که نام اش ممرات بود یک نفر مسن که دوست ممرات بود به سر کو رسید ودید که دوست اش است صدا کرد که ممرات دوستم زور شما با رسید ؟ ممرات […]
اجنبی را نه مانید
قصه اجنبی را نه مانید یک زمان قدیم یک نفر اجنبی به قریه ما آمده بود وگفت در قریه خود دشمنی دارم من به شما پناه آوردم، صاحب قریه وال موافقه نمودند در ظرف دو سال زبان این قریه را یاد گرفت یک روز به باشندگان قریه وال گفت. درقریه ما در این روزها یک […]
اینګوش
قصه اینگوش در قریه اشتیوی یک پیر زن وهمراه یک نوسه خود زنده گی میگرد پیرزن به نواسه خود گفت: مابسیار کمزور شده ایم وبه زمین های دور رفته نمی توانیم وشما به فلان زمین بروید در آن زمین گندم بکارید. وقت درَو رسید مادر کلان گفت حال میرویم وقتیکه به نزدیک زمین رسیدند نواسه […]
چینوش بای
قصه چنیوش بای در زمان قدیم یک نفر بنام چنیوش تا از این حد مالدار بود یک روز مواشی خود گفتند: که مالک مایان اداره ونگهداری مارا کرده نمی تواند باید ما فرار کنیم. وبعد ازچند روز فیصله نمودند که فلان بز بی شاخ به مالک ما بسیار محبوب است وقت شیر شیدن دیگ پر […]
طوفان آمدن
قصه طوفان آمدن در قریه څوڅم یک نفر به قریه پشکی پیش به یک آهنگر رفت وقصه کرد که بیا تا آن جا یک جهیل کلان دولت یا سرمایه است اورا خالی کنم هر دویش توافق کردن ونفر آهنگر دیگر راهم گفتند ودل نا دل همرای شان روان شد وقتیکه به جهیل نزدیک رسیدند آسمان […]
خرس
قصه خرس در قریه څوڅم یک شخص به توژو میرفت که یک روز شام یک خرس آمد واین شخص را گفت شما را میخورم. این شخص گفت فعلا من لاغرهستم چند روز منتظر باشید کمی چاق شوم خرس هم موافقه کرد زنش گفت: نګران نباش من صبح ترا از این خرس نجات میدهم زنش یک […]
