قصه اجنبی را نه مانید
یک زمان قدیم یک نفر اجنبی به قریه ما آمده بود وگفت در قریه خود دشمنی دارم من به شما پناه آوردم، صاحب قریه وال موافقه نمودند
در ظرف دو سال زبان این قریه را یاد گرفت یک روز به باشندگان قریه وال گفت.
درقریه ما در این روزها یک جشن دایر میگردد وشما بیائید که همین روز برویم بالای انها حمله کنیم زنان ودختران وهمراهی اولاد شان اسیرکرده به خود خدمتگاران بیاوریم. باشندگان به همرای وی موافقه نمودند
اجنبی زود رفت به قریه خود گفت به فریب باشندگان فلان قریه را دراینجا اوردم بیائید که برویم وانها را اسیر خدمتگار خود بگردانیم. مردم ازپلان شوم وی خبرشدند از خود دفاع کردند وبعد انها در قریه فیصله نمودند که اجنبی را در قریه نه مانید.
