قصه اینگوش
در قریه اشتیوی یک پیر زن وهمراه یک نوسه خود زنده گی میگرد پیرزن به نواسه خود گفت: مابسیار کمزور شده ایم وبه زمین های دور رفته نمی توانیم وشما به فلان زمین بروید در آن زمین گندم بکارید. وقت درَو رسید مادر کلان گفت حال میرویم وقتیکه به نزدیک زمین رسیدند نواسه زمین همجوار زمین خود را به مادر کلان نشان داد وگفت گندم ما خوب پخته شده است اما مادر کلان گفت این زمین ما نیست در این وقت مالک زمین آمد وهمراه اینگوش جنجال کرد بالاخره به این توافق رسیدند سنگ کلان که در رو برو زمین ما است فیصله خواهد کرد شب اینگوش مادر کلان خود را در پهلواین سنگ نشاند وگفت صبح صدا میکنم که این زمین از کیست؟
تو نام مرا گرفته صدا کن که زمین از اینگوش است به همین ترتیب زمین این شخص را غصب کرد.
