قصه طوفان آمدن در قریه څوڅم
یک نفر به قریه پشکی پیش به یک آهنگر رفت وقصه کرد که بیا تا آن جا یک جهیل کلان دولت یا سرمایه است اورا خالی کنم هر دویش توافق کردن ونفر آهنگر دیگر راهم گفتند ودل نا دل همرای شان روان شد وقتیکه به جهیل نزدیک رسیدند آسمان ابر ی شد وباران شروع شد وطوفان آمد وهریک فرار می کردند.
