قصه چنیوش بای
در زمان قدیم یک نفر بنام چنیوش تا از این حد مالدار بود یک روز مواشی خود گفتند: که مالک مایان اداره ونگهداری مارا کرده نمی تواند باید ما فرار کنیم. وبعد ازچند روز فیصله نمودند که فلان بز بی شاخ به مالک ما بسیار محبوب است وقت شیر شیدن دیگ پر از شیر را این بی شاخ پای زده چپه کند ومالک غوصه خواهد شد وبی شاخ را خواهند زد
وتمام ما فرارکنیم ومالک بجای این که غوصه کند از بزبی شاخ یک بوسه گرفت وبز بی شاخ گفت این کار ما از خطای نبود بلکه ما همه فیصله کرده بودیم.
